تبليغاتX
به کجا می روم آخر....

به کجا می روم آخر....

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید / مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود...

سایه هایی از دور/ مثل تنهایی آب/ مثل آواز خدا پیداست/ یاد من باشد تنها هستم/ ماه بالای سر تنهایی است...

پ. ن.: باز باران، با ترانه، پر بهانه. دست هام سرد... دلم سردتر... دلتنگی هام بی کرانه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 19:43  توسط مور 

خورشید آرزوهای منی؛ گرمتر بتاب...

وقتی یکی مثل بقیه می شوی، چقدر بیهوده می شود این احساس... گیرم کمی نزدیک تر!

می خواهی بی خیال همه چیز شوی. برگردی به آنچه می خواستی باشی. و باز یادت باشد نوشته بودی تک درخت...

و این حرف ها یعنی باز دلتنگم... متفاوت تر از دلتنگی های این همه سالی که داشتم بزرگ می شدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 1:16  توسط مور 

وقتی دل، تنگ گذشته ها می شود...

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود.

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

«دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر ميكردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،‌ كه روي شاخه نارنج مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا ابد

شنيده خواهد شد.»

 

پ. ن.: سفر می خوام! وقتی اینجا حتی کسی همپای راه رفتن های طولانی ام قدم برنمی دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 20:15  توسط مور 

یادی ار آرزوها...

این روزها هر وقت بی حوصله ی درس خوندن می شم، آرزوهام یادم میان، و من میون خنده و گریه آویزون می مونم... دور؟ دراز؟ گنگ؟ یا چی؟ آدم وقتی پا می ذاره به خوابگاه، آرزوهاش عوض می شن، اهدافش و حتی طریقه زندگی دلخواهش... کدوم درسته؟... آرزوهایی که این حقایق توشون نبود، ولی متعالی بودند. یا خواسته های جدیدی که نمی فهمی جنسشون از چیه... حیرونم!

پ. ن. 1: فردا امتحان دارم.

پ. ن. 2: من فعلا فقط حوصله ی نوشتن خودمو دارم! خالی از حوصله ی خوندن و نوشتن بقیه ام! طلبکار نشید لطفا، که حوصله ی بدهکاری هم ندارم!!!

پ. ن. 3:

صبر می کنم تا دست هایم در بهار شکوفه دهند!

و اتاقم از بوی سیب و گلابی پر شود!

صبر می کنم تا ستاره ها راه خانه ی ما را یاد بگیرند!

و فانوس ایوانمان را روشن کنند!

آری، صبر می کنم

تا تو                   

بیایی...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 11:1  توسط مور 

خارج از روزمرگی

وقتی آدم به سرش می زنه وسط فرجه ها بره کوه، بایدم بهش خوش بگذره! سفر جالبی بود، و من فهمیدم تا وقتی بدونی و بپذیری که کسی هست که دستتو بگیره و بکشه بالا، نمی تونی به خودت اتکا کنی! هر وقت احساس ضعف کنی به همون دست ها پناه می بری... البته وجود یه همچین دست هایی خودش یه اتفاق خیلی خوبه! به هر حال، پر از غرور و اعتماد به نفس رفتیم توچال و تا ایستگاه ۵!

 برگشتنی هوا تاریک بود و کوه بود و کوه بود و برف بود و برف بود و من بودم و تو بودی و خوشی هم بود با آدم هایی که زیاد نمی شناختمشان ولی صاف و صادق بودند باهام. و بی بهانه می خندیدیم...

چند روز بعد که رفتم دانشگاه تو بودی و مرور خاطره ها هم بود و دلتنگی هامان... سلام سرد بعضی ها هم بود و چند رنگی هاشان و حرف هاشان و شب هم من بودم و گریه های بی اختیاری که پر از بهانه بودند...

پ. ن.: از قیصر امین پور... من و این روزهام...

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان-
با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شب های بی رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب هایم را اتو کردم
تنها -حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم
با کفش هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب هایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال ها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 10:33  توسط مور  | 

شاملو

قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم
مرا فرياد كن
*
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
در خلوتِ روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترينِ زندگان بوده اند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:12  توسط مور  | 

پاییز هم تمام شد...

زمستان است...
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 2:18  توسط مور 

بدون شرح

گاهی از اینکه به آدم های دور و برم اینهمه فرصت می دم بدجور پشیمون می شم. بیچاره خدا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:15  توسط مور 

بارون...

وای خدا... من چقدر عاشق بارونم... دلم می خواست الان بیرون بودم راه می رفتم... بارون یعنی عشق... بارون که می باره دیوونه ای می شم که دلخوش قطره های بعدیه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:18  توسط مور 

:(

خسته ام... دلم یه خواب راحت و طولانی می خواد. و یه جای راحت. و خیال راحت. بی فکر اینهمه امتحان و پروژه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:11  توسط مور  |